خیلی سخته

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد

نمیدانم

میخواهم بنویسم

بنویسم از دل تنگم

از دلی که دیگر جایی برایش نمانده

هیچ در مانی ندارد 

 جز  حسرت خوردن

خدایا نمیدانم ..مگر من چه کردم

اگر من گناه کارم  پس گناه کاران کیستند

من کیستم ...

او کیست..

خدا کجاست ................

میخوام پیدایت کنم ..

اما باید از کدام راه بیایم....

نمیدانم .....نمیدانم

تمام زندگیم با واژه ی نمیدانم پر شده

خدایا  خودت  نجاتم بده

 

سلام بچه ها هیچی نمیگم ببینم این مهرداد و رزگار همین طور دست رو دست میزارن

دیگه جونمو به جر اوردن .. نه اپ میکنن نه میان وبم و....

خیلی از دستشون ناراحتم ناناحت ..الانه که گریه ام بگیره

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

 ***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***

بعد از روز ها امدم

سلام یعد از این همه روز امدم  اپ کنم اخه خیلی سوت و کوره اینجا

اینم زن سنجاقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یاس عشق

دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد

سلام بچه ها چه زود فراموش کردین  بدویین بیاین

اه اها اه  کامنت یادتون نره بدووووووووووووووووووووووووووووووو

راستی انگار این رزگار و  عطیهو مهرداد دلشئن نمیخواد اپ کنن طوری نیست  چون باید جبران کنن

چشم های تو

وقتي سكوت ِ دهكده  فرياد مي شود
تاريخ  ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود

تاريخ  ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كي به اهل  ِ دهكده بيداد مي شود؟

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي  ، دل  ِ من  است كه نوزاد مي شود

با اين غزل  ، به مـُلك  ِ سليمان رسيده ام
اين مرد ِ خسته  ، همسفر ِ باد مي شود

اي ابروان  ِوحشــي  ِتو لشكر ِ مغول!‏
پس كي دل  ِ خراب ِ من  ، آباد مي شود؟

در تو هزار مزرعه  ،  خشخاش ِ  تازه است
آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود

مرغ معما

دير زماني است روي شاخة اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.

نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.

چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

 

گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،

بام و در اين سراي مي رود از هوش.

 

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدايي گوياست.

مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،

پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگي دور مانده: موج سرابي.

سايه اش افسرده بر درازي ديوار.

پردة ديوار و سايه: پردة خوابي.

 

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.

دارد خاموش اش چو با من پيوند،

چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

 

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ:

آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.

دارد با شهرهاي گمشده پيوند:

مرغ معما در اين ديار غريب است.

 

و اما

آنچه می نویسم فریاد روح شکسته ام است ...

این نوشته ها را به خاطر فاصله ای که از تو گرفته ام می نویسم .

این حرف ها شیون شبانه قلب من است که این گونه مرا وادار به نوشتن می کند .

خدایا دل صد پاره ام را بدست کدامین بند زن بسپارم که بسازدش

عشقم را در کدامین قمار و کدامین میز نفرین شده باختم که نفهمیدم .

مگر به ماندن قسم نخورده بود ؟

خدایا کدام غارتگر عشق ، عشقم را به تاراج برد ؟

همه گویند فراموشش کن ولی آخر چگونه ؟

چرا رفت و همه چیزم را با خودش برد ؟

محبوبم :

من اینک اشک می بارم به خاطر دل سوخته ام به خاطر با تو بودن هایم ...

مگر من برای تو همه کس نبودم ، مگر من برای تو غمخوار نبودم ...؟

پس چرا رفتی و برایم اشک نریختی ؟

محبوبم : شاید روزی بیایی که من مرده باشم !!!

آنگاه به مردمان می گویم که تابوت مرا در جای بلندی بگذارند تا باد

بوی جسم خسته ام را برای تو بیاورد

و می گویم تا چشمانم را باز بگذارند تا بدانی که تا آخرین لحظه زندگی چشم انتظار تو

بودم و می گویم تا دستانم را از تابوت بیرون بگذارند تا بدانی که در حسرت آغوش

گرمت دیوانه شدم ...

مُردم ...


به او گفتم چقدر دوستم داری ؟

گفت : به اندازه ستاره های آسمان

آنگاه به آسمان نگریستم

امّا ...

ستاره ای در آسمان نبود ....

بازگشت

سلام  بچه  ها

امیدوام حالتون  خوب باشه

 خیلی  وقته  اپ  نکردم  نه اینجا نه  تو وب  خودم  و رها

با  اصرار دوستان  و پاچه  خواری داداش  جواد  بو د

حالا  بزارید  تا  قضیه  ی  منو جواد  را  براتون  بگم 

اما  حالا جواد  این جوری  میشه

همان  طور  کی  میدونید  من و جواد دختر دایی پسر  عمه  ایم

وهر  روز  با بهونه ی  نت و وبمون  میرفتیم خونه  هم  دیگه یک وقت  فکر  بد  نکنین  اخه  هیچ  شکلک  دیگه ای  نبود

یک  روز  به  خاطر  یک  ادم  که  سر تا  پا  یک نخود نمی ارزید  دعوامون  شد

بد جور  که هم  اون میخواست سرم را از  تنم جدا  کنه

خلاصه  گفتن جزییات  لازم  و ضروری  نیست

ما  خیلی  هم دیگه  را دوست داریم و به هم  وابسته ایم البته به چشم خواهر برادری

همه  تعجب  کردن وقتی دیدن با هم  قهریم  اخه  وقتی به هم میرسیدیم از  ثانیه ی  اول کلنجار  میرفتیم  تا اون  ثانیه ی  اخر

دو روز پیش با هم اشتی  کردیم

و اما  اقا مهرداد

تو هم به  دلیل  اصرار دوستان  اشتی اشتی واسه همیشه اشتی

فکر نمیکردم با یک ماه  قهر  کردن  داداش مهرداد  همه  ی  نت را خبر کنه

حالا میخوام  چند تا  سوال ازتون بپرسم  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱-  دوست دارین برگردم یا با نبودم راحت ترین

۲-  راستی  تو  مدتی  که  نبودم  چه  اتفاقایی افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه  یک  خبر  دیگه  میخوام از  این به  بعد بیشتر به این وب بیام تا به وب خودم و رها

دوستتون دارم

کامنت یادتون نره

بعد از مدت ها سانی اپ کرد

1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و

با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را

به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز 

روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار  40

روز  روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار  10 سوال به مدت 9 روز تکرار

کردم به 8 سوال  7بار  6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار  3

جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد

که من یک بار بگویم دوستت دارم

 

 

نوشته ها از سانی بود و عکس ها از من...

بچه ها سانی با من قهره میشه بگید اشتی کنه...

روزگار

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

راستی بچه ها میخوام یک چیزی بگم دختر خاله جونم یک وب زده  و کمکش کنید پیشرفت کنه

دهکده عشق

مر۳۰       بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

 از تماشاگر اغاز حیات 

تا به جایی که خدا می داند