پلک زدیمو 2 سال ...

سلام

بلاگفا ضایع تر شده الان دارم میخندم

رزگار هست همونطوری مینویسه هنوز تو یه وبلاگ دیگه!

عطیه نیست و دو ساله ازش خبری نداریم (ای دیگه امیدوارم زندگیش خوش باشه)

سانی هم که وب نمینویسه و تو فیس بوکه!

هه هه آدم یه جوری میشه

باید وبلاگ نویس باشی و وبلاگت برات مهم باشه تا بفهمی من الان چه حالی دارم

خب درسته از همون اول تا حالا نوشته هامون خیلی خفن نبوده و خودمونیم 

مطالبی داشتم که خیلی چندش آور بوده و خودم الان وقتی میخونم

حس بدی بهم دست میده که به خاطره همین "عشق پنهون" و "اشک9" رو بالاخره پاک کردم!

دو وبلاگی که تجربه من بودند!

میای و کامنتای 2-3 سال پیش، 4 سال پیش رو میخونی و میبینی 

گاهی چقدر بد جنس بودی ( بد جنس بودم ) 

گاهی نچسب و  تخس بودم!

و یا عکسش گاهی میبینم که با چه آدمایی چه رابطه های خوبی داشتم

و غمگینه الان وبلاگشون تعطیله یا حذف شده!

این وبو حذف نمیکنم چون هه هه اون روزا میگفتم

میخوام این وبلاگ یکی از بزرگترین ها باشه هه هه هه هه

الان دارم میخندم...

حداقل حذفش نکنم بهتره!

"چه میدونم شاید دوباره یه پلک زدیمو 2 سال دیگه هم گذشت"

یه دوست اینترنتی دیگه هم دارم که چند ماهه ازش خبری ندارم

دلم شور میزنه واسش و واقعا نگرانم... چون قرار نبود بی خبرم بذاره!

 اگه یهویی همینجوری چشمت به این پست خورد و خواستی 

بیا به وبلاگم اینجا : comic.mihanblog.ir

دلم خدا میخواد!

چه فکرایی میکردم!

درست وقتی که این وبو درست میکردم شاید این روزامو پیش بینی میکردم اما نه اینطوری!

چی گفتم!

دلم تنگ شده واسه نوجونیم...چه روزای خوبی بود 

حتی غم و غصه هاشم دوست داشتنی بود

هه هه یادمه حدودا 14 سالم بود دوست داشتم عاشق باشم

هه هه هه

ادای عاشقا رو در میاوردم بعد به یک هفته نکشید 

فهمیدم چه فکر مسخره ای کردم

دوباره عادی شدم

اما نه من هیچوقت هادی نبودم ،همش درگیر حالتهای مختلف بودم

حالتهای عجیب و غریبی که به جرات میتونم بگم 

کمتر کسی میتونست درکم کنه!

حالا اینا اصلا مهم نیست 

مهم اینه که دلم چند وقته عجیب

چند وقته عجیب

خدا میخواد...!

دلت خوشه ها ... ساده ای؟

مهرداد : من تو ذهنم هر وقت خونه ای رو واسه خودم در ایندم در نظر میگیرم که واقعا دوستش دارم..یه خونه ی کوچیک و با وسایل خیلی کم...

دوستش : ای بابا چه ذهن محدودی داری مهرداد.

مهرداد : نه به خدا من زیاد به پول فکر نمیکنم دوست دارم همش ساده زندگی کنم و دوست دارم زندگیم یه زندگی احساسی باشه.

دوستش : ای بابا چه دله خوشی داریا...ادم باید به ایندش فکر کنه و پول دار بشه.

مهرداد : حالا ساکت باش یه کم بذار محسن یگانه گوش بدیم.

دوستش : ای بابا چه دله خوشی داری که میشینی محسن یگانه گوش میدی...اون داره پول پارو میکنه تو خودتو واسش میکشی.بیکاریا...ساده....!

مهرداد : چی بگم بهت تو همش منطقی و دنیایی فکر میکنی.... چیزی که من ازش بیزارم...

........

این مکالمه ای بود که بارها با ادمای مختلفی که دورو برم هستن داشتم . نمیدونم عقل این اکثریتی که باهامن دنبال چیه که اگه همین حرفامو هم بخونن بهم میخندن و مسخرم میکنند...یا میگن داری....شعر میگی...

نمیدونم فقط اینو میدونم حرفام شعر نیست....شاید جامع و کامل و با اهمیت نباشه ولی... .

ای بابا دلم پوکید از این که حرفام پر پر شد...تا میام حرف بزنم حتما یکی هست که بپره وسط حرفم...

چرا همه یا بی احساس شدن یا دارن بی احساس میشن...اگه فکر یه زندگی اروم که من دارم اسمش محدودیت ذهنیه پس این حرص که واسه پول و ثروت بقیه میزنن نامحدود بودن ذهنشون رونشون میده؟....به چه قیمتی؟به قیمت حروم کردن دقایقی که دوستشون داری...

هه هه.بعضیها فکر کردن به اینده رو این جور تصور میکنن که باید پول بکارن تا در اینده ازش استفاده کنن...

ابلحانه ترین و پست ترین کاری که به ذهنه محدوده من قرار گرفته همینه که در فکر ایندم پول رو اضافه کنم...و این به این دلیل نیست که بگم ادم خوبیمو از پول بدم میاد..نه...ولی پول حرص رو به دنبال داره...و از حرص بیزارم.

هی.....چی بگم...یا علی....

آقا مواظب خودت باش با اینکه آش مجانیه!

سلام.

امروز آش پشت پای پسر همسایمون  پخته بودن{ داشت میرفت سربازی} و داشتن پخش میکردند

 که اولیش ما بودیم.

خب ما هم هر سال ۲۸ صفر آش میدیم دیگه.

بعد من با لحن شوخی به مادرم گفتم : مامان امسال من میخوام با پول خودم ، به مردم صبحونه

خاویار بدم.{نمیدونم اسمشم درست نوشتم یا نه؟}

بعد یه لحظه با خودم فکر کردم ،یعنی واقعا اگه یه روز یه نفر بخواد خاویار نذری بده اونوقت چی میشه؟

مثل این میمونه که موز ببری سر کلاس .

میتونم با جرات بگم که با این فرهنگی که ما داریم ، اگه یه نفر خاویار نذری بده اوون روز

کشته میدیم...فکر میکنم از ۵۰۰ نفری که سر صف وایسند ۴۹۰ نفر کشته بدیم..

اقا چیه ؟! تعجب نداره که ! خاویاره دیگه . ما ایرانیها هم با این که خودمون منبع خاویاریم

ولی تا به حال بیشترمون خاویار نخوردیم...البته این اطمینان رو به شما میدم که بزرگان مملکت

یعنی ......... و ....... ....... هم خاویار نمیخورن ! فقط صادر میکنند.

پس خیالمون راحت...که بزرگان جمهوری اسلامی هوامونو کاملا دارن و مثل خودمون زندگی میکنن.

حالا من میگم خاویار ...بذارید یه خاطره تعریف کنم ، خلاص :

عاشورای ۸۶ بود با پدرم پیاده رفته بودیم سینه زنی و عزاداری.در هنگام بر گشت دیدیم که

یکی از این خونه ها غذا نذری میده و مثل اینکه تازه هم شروع کرده بود چون ۴ یا ۵ نفر بیشتر

صف نداشت.

منو بابام هم رفتیم سر صف تا بالاخره یه غذا نذری گرفته باشیم.

چشمتون روز بد نبینه یهو دیدیم ملت فهمیدن که اینجا غذا میدن راحت بگم بالای ۵۰ نفر ریختن تو صف.

حالا داربست کشیده بودن تا مردم تو صف وایسن دیگه.

اگه تو صف وای میستادن که من غمی نداشتم ، ولی همه از کنار صف میرختن تو.

ما هم اون وسط مونده بودیم نه راه پس داشتیم نه پیش.

خدا وکیلی یارو ۶ تا غذا گرفته بود تازه داشت بچه هاشو یکی یکی می فرستاد تا اوناهم غذا بگیرن.

از بالا سر من ادم میومد پایین .

 

ما که رد شدیم ولی خدا میدونه چند نفر زخمی شدن و کشته .

حالا من برنامه ریزی کردم واسه سال بعد با خودم هفت تیر ببرم بلکه از خودم فقط دفاع بکنم.

بالاخره کار دیگه یهو دیدی سر راه ما یه جایی  داشتند غذا نذری میدادن و من مورد حمله قرار گرفتم.!

باید یه وسیله واسه دفاع از خود داشته باشم دیگه.!

خلاصه به قول یارو گفتنی هر جا که بگن مجانیه صف ایرانی هاهم  به راهه..

دوستان در آخر ازتون خواهش میکنم اگه روزی دلتون غذا نذری خواست ، هواستون

کاملا جمع باشه و برای اطمینان یه وسیله ی دفاع با خودتون در روزاهای عاشورا و تاسوعا

داشته باشید.

البته این اتفاق در جشنها هم می افته باز هم در اون روزها هواستون باشه.

اگه دلتون شیرینی جشن خواست حتما به دور و برتون نگاه کنید، چون اینجور وقتها

خیلی ها کمین کردند تا سینی شیرینی رو ببرن خونه....خلاصه مهمون نوازی در جشن

کار بزرگیه.

امیدوارم غذا نذری سالمی بخورید و امیدوارم که شما هم مثل من زیر موج جمعیت نذری ندیده

قرار نگیرید.

به خدا فقط کافی بود یه نفر از خارج میومد ،فکر میکرد که این ملت ۲ سال غذا نخوردند.

یا علی مدد .

BAD-MIND

سلام خدمت دوستانی که با من در عشق پنهون همراه بودن

از دیروز یه اتفاق عجیبی افتاده که واقعا من روحمم خبر نداره

واسه چی وبلاگم فیلتر شده؟!!!!

به هر حال اون دو سه نفری که وبلاگ من میان همیشه میدونن

که مطالب بد و خلاف توش نیست.

حالا من نامه ای نوشتم هم برای سایت بلاگفا و هم برای

سایت نظارت ، که امیدوارم جوابش تا فردا و پس فردا بیاد.

‌BAD-MIND.LOXBLOG

نام وبلاگ جدیدمه.

فقط اخرش یه دات کام اضافه کنید.

این زخمو تو تازه کردی....

گذر روزها رو از بعد ندیدنت نمیپسندیدم . نپسندیدن که خیلی کمه ،

 ندیدنت عذابم میداد .

گذر روزها باعث شده تا من از تو هم دلسرد بشم..

تو هستی و از من می گریزی؟!!!

اینکه بگم دوستت ندارم ، آسون نیست . مطمئن باش آسون نیست ،

 ولی این زخمو تو تازه کردی ، تا بگم ... .

ولی میدنی چیه ؟ همیشه با خودم میگم :

ای کاش از اولش نمیخندیدم ، که حالا تو گریه های منو مورد تمسخرت قرار ندی.

فقط در برابر تو و بدی هایی که بهم کردی

 و میکنی یه چیز میتونم بگم : یا علی ... .

20.6.1389

اینو هر روز تکرار میکنم ... که دیگه جا واسه کسی خالی نکنم...

اینو میدونم که بازم ... که فردا از جای خالی گریه و زاری میکنم...

اینو هر روز میگم ، کاش از اولش نمیخندیدم

که حالا همه به اشکامو تنه خستم نمیخندیدن

ای کاش که هیچوقت به  کسی رحم نکرده بودم

تا بازم  درد خنجر از پشتو نمیفهمیدم

......

تو ی این دو روز دنیا کی با من بوده

هر کی بوده واسه ی دنیاش خواب دیده بوده

یا که تو  بودنه بی وجوده من

چیزایی دیده  که کسی قبلا ندیده بوده

اینو هر روز میگم ای کاش از اولش نمیخندیدم

که حالا همه به اشکامو تنه خستم نمیخندیدن

ای کاش که هیچوقت به کسی رحم نکرده بودم

تا بازم درد خنجر از پشتو نمیفهمیدم

 ----------------------------------------

خب سلام.بعد از مدتی دوباره اومدم ایست قلبی ..

 

سلام چه عجب  مهرداد اپ کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این بار انتظار فقط تا یکشنبه ادامه داره....دیگه تموم شد..

 

دوستان تاریخ قطعی انتشار  آلبوم محسن یگانه بالاخره اعلام شد

آلبوم مجاز محسن یگانه با عنوان رگ خواب شنبه ۱۶ مرداد

در شهرستان ها توزیع میشود و روز یکشنبه ۱۷ مرداد

با تیرازی بالا در  اختیار عموم قرار خواهد گرفت

 دانلود دموی آلبوم جدید محسن یگانه ( رگ خواب ) 

فقط بچه ها خواهشی که من دارم اینه که:

اگه واقعا تا به حالا آهنگ های محسن یگانه رو گوش دادید

و الانم دوست دارید آلبوم جدید رو بشنوید . خواهشا واسه

هنرمندی که دوسال زحمت کشید واسه تهیه این آلبوم احترام قائل شوید

و آلبوم رو به صورت ارجینال خریداری کنید

محسن یگانه در این راه بسیار بسیار سختی کشید

از صافی ارشاد گذشتن واسه محسن یگانه کاره سختی بود

در این راه او ۵ تراک از آلبوم رو کنار گذاشت

چون ارشاد مجوز نمیداد

پس احترام بگذارید

 

 

 

تو که از غصه ی قلبه من به دوری ...

چند روزی است حسی از تو در ذهنم نمی آید تا به شعر تبدیلش کنم...

چرا که روزها گذشتو تو حتی به خاطر چند قدمی که برای رسیدنه به تو برداشتم

قدمی بر نداشتی...

یه چند ساعتی است که کمتر دلم برایت شور میزند ...

چرا که تو هنوز جواب دلشوره های گذشته ام را ندادی ... .

روز ها میگذشت و من میگفتم کجایی دردت به جونم ... ؟

ساعتها میگذشت و من میگفتم خوبی گله من ؟

بعد رفتنت هر روز از رد پاهات نفس گرفتم... .

زمان گذشتو باد جای رد پاهاتو با خودش برد و من .... . و من دیگر نفسی نداشتم... .

روز ها منتظرت ماندم .. چون دیگر وظیفه ی تو بود که سراغمو بگیری ...

تو میتوانستی اما منو نخواستی ...

عزیزم....نه ..نه ..نه عزیزمی  دیگه در کار نیست...تو که از غصه قلبه من به دوری ...

روزها با عشقت سر کردم و تازه میفهمم اشتباهم این بود " چهره ی عشقمو غلط کشیدم...

مطمئن باش عاشقت نیستم...مطمئن باش...

روزهای سخت نبودنه با تو بود

دور نبودنتو خط کشیدم

تازه میفهمم اشتباهم این بود

چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشقه تو دارو نداره دلم بود

اومدی دارو ندارمو بردی

بیا سکوتتو بشکنو برگرد

که هنوزم تو دله من نمردی

محسن یگانه

سکوت


 

بیچاره رفاقت قربونیه اشتباه و بدشانسیه ما میشه... .

رسيدن به راستي و درستي چندان سخت و پيچيده نيست كافيست كمي به خوي كودكي برگرديم . ارد بزرگ

اقا این کودکی چیه که همه حسرتش رو میخوریم...؟

خانم این کودکی چیه که همش حسرتش رو میخوریم؟

کودکی روزهاییست که روحت از تمام عمر بعد از کودکی بزرگتر بوده است...

این ماییم که اشتباه میکنیم و بازم اشتباه میکنیم و همش با رشد قد احساس

میکنیم روحمان نیز رشد کرده است...و البته حس میکنیم مغزمون رشد کرده است..

البته قصد ندارم رشد روح و جسم رو از بابت علمی بسنجم...

چیزی که من میگم همون چیزی است که روزها میبینم و شبها هنگام خوابیدن

مقایسه میکنم...

 من شب ها همون دروغ هایی رو که  در بچه گی از ترس پدر و مادر میگفتیم تا باهمون قهر نکنند با دروغ هایی رو که الان وقتی بزرگ تر شدیم از ترس از دست دادن موقعیتمون و یا بهتره خودمونی بگم از ترس از دست دادن پولمون میگیم مقایسه میکنم..

هیچ رابطه ای پیدا نمیکنم و فقط به نامساوی یا نامعادله ای میرسم..:

انسان بزرگسال کوچکتر از انسان خردسال است....

من به این قضیه بارها فکر کردم...: وقتی دوستان دوران دبستان رو میبینیم معمولا خوشحال میشیم و یه احساس صمیمیت بینمون ایجاد میشه و با خودمون  میگیم یادش به خیر چه روزهای ساده ای بود...(البته هر کی با شرایط خودش )

من همیشه میگم وقتی بچه بودیم و تو دبستان که بودیم دوستیها با تعارف یه بیسکویت شروع میشد و با تعارف نکردن همون بیسکویت گاهی اوقات از بین میرفت..البته کینه ای واسه هیچکس نمیموند و دوباره یه بیسکویت دیگه و یه بار دیگه آشتی...و میبینید چه قدر ساده...

ولی خداییش قهر هم اون وقتها مقدس بود . و زیبا...

حالا بیایم با الان و دوستیهای الان مقایسه اش کنیم...

کسی ظاهرا دوستت میشه که از در درجه ی اول از ظاهرت خوشش بیاد بعد میگرده تو وضعیت مالیت و کلا میخواد ببینه میتونه ازت سودی ببره یا نه...

این دوستیها فقط با مادیات محکم میشه ولی خب میدونید پایه اش سسته و بعد از مدتی میبینی سر همون مادیات دوستی بهم میریزه...

و بعد میایم میشینیم میگیم که:

رفاقت بی معنیه..رفاقت پوچه...نمیدونم رفاقت بوی ...... ش . میده ...

حواسمون نیست بابا این کسی که با ما بوده و باهاش حال کردیم اصلا رفیق ما حساب نمیشده..و بیچاره نام رفاقت قربونی اشتباه و بدشانسیه ما میشه..

نگاه نمیکینم واسه انتخاب این دوست چقدر فکر کردیم...؟

چون دیگه بعد از این هیچکسی فقط با یک بیسکویت دوستت نمیشه...

 

نمیگم الکی شاد باشیم ولی الکی غمگین نباشیم...بد میگم؟

* توی این دنیا کسی ادم های غمگین رو دوست نداره...نمیگم الکی شاد باشید ولی الکی غمگین نباشید... .

* با خودم فکر میکردم و به این فرضیه رسیدم که اگه بخندی از 10 نفری که کنارتن حداقل 5 نفرشون باهات همکاری میکنند و میخندن ولی اگه غمگین باشی از 10 نفری که کنارتن حداکثر 1  نفر کنارت میمونه و بقیه تنهات میذارن... .

*  

* نمیدونم خوبه یا نه؟ که آدم غمگین باشه...البته اینطوری دوست واقعیت خودشو نشون میده... .

* من تو رو اینطوری پیدا کردم یعنی هر وقت غمگین بودم تو کنارم موندی ... خدایا با توام ...

* چون جز تو کسی نبود که تو غمم شریک باشه...

* تو تو غم من شریک بودی در حالی که حتی خود من همراه و همدل  دله خودم نبودم...

* خدا دوست نداره که انسانش غمگین و کم انرزی باشه ولی خدا انسانهای غمگین رو هم دوست داره... .

* حالا وقتی میبینیم که خدا شریک غممون هست چرا شاد نباشیم...

* نمیگم الکی شاد باشیم ولی الکی غمگین نباشیم...

* خدایا منو عاشق خودت کن... .


آلبوم محسن یگانه به زودی منتشر میشود

با نام رگ خواب

بچه ها شما از هارپ چیزی میدونید؟

هارپ چیست؟

هارپ (HAARP) یک پروژه تحقیقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقيق درباره لایه ی آیونوسفیر (Ionosphere)  و  مطالعات معادن زير زمينی (با استفاده از امواج راديويی ELF/ULF/VLF) تاسيس شده است. ولی در واقع "پروژه ای با تکنولوژی جنگ ستارگارن"  به منظور  کامل کردن یک سلاح جدید پايه گذاری گرديده است.

 

 

به صدای هارپ گوش دهيد 

( توضيح آنکه: جنگ هايی که از  امواج "راديويی"، "ليزر" و "نيروی مغناتيس" برای صدمه به نيروی مقابل استفاده کند به جنگ ستارگان معروف است و اين اسم را از فيلم  Star War گرفته اند)

آیونوسفیر چيست و کجاست؟

لایه ی آیونوسفیر در بالاترین لایه ی اتموسفیر (Atmosphere) قرار دارد.

 

 

این لایه تشعشات خطرناک "ماورای بنفش" و "اکس ری" خورشيد را  جذب کرده  و مانند سقفی از ورود آنها به زمين جلوگيری می نمايد تا زندگی بر روی کره زمین امکان پذیر گردد. همچنین به دليل محیط الکتریکی موجود در آيونوسفير  از اين لايه برای انعکاس امواج رادیوئی به اطراف زمین استفاده می شود. اگر این لایه به هر دليلی دچار اختلال شود تاثيرا ت بسیار زیادی بر روی زمین گذاشته و زيستن را مختل می کند.

لايه آيونوسفير چه ارتباطی به هارپ (HAARP) دارد؟

سیستم هارپ (HAARP) طوری طراحی شده است که بر روی آیونوسفیر تاثير مستقيم داشته باشد. از نمونه های اين تاثيرات قرمز و گداخته شدن و يا ذره بينی نمودن لايه را ميتوان نام برد.

این سیستم در حال حاظر از یک مجموعه آنتن های مخصوص (١٨٠ برج آنتن آلومنيومی به ارتفاع ٥٠/٢٣متر) تشکيل و برروی زمينی وسيعی به مساحت ٢٣٠٠٠ متر مربع در آلاسکا (Alaska) نصب گرديده است.

این آنتن ها امواج مافوق کوتاه  ELF/ULF/VLF  را تولید و به آیونوسفیر پرتاب می کنند.

 

این یه تحقیقه در مورد انتهای هارپ یکی از صلاح های امریکایی ها که از سال ۱۳۷۷ یا ۱۹۹۸ ساخته شده....خب این تحقیق برمیگرده به یک سال پیش...هنوز این خبر همه جا نپیچیده چون باور کردن چنین صلاحی واسه همه سخته...یه کم این تحقیق زیاده بقیش تو ادامه مطلبه خواستید ذخیره کنید بعد بخونید چون وقتتون گرفته میشه...یا علی مدn سانی میخواد برگرده البته اگه شما بخواین فقط بگید دوست دارین برگردم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رازموفقيت يك كشاورز


رازموفقيت يك كشاورز

يكي از كشاورزان همواره در مسابقات، جايزه بهترين غله را به دست مي آورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش علاقه مند شدند كه سر از كار او در آورند و راز موفقيتش را بدانند. به همين سبب او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند.
پس از مدتي جستجو، سر انجام به نكته عجيب و جالبي رو به رو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي داد و آنها را از اين نظر تامين مي كرد. بنابراين همسايگان او بايد فاتح مسابقات مي شدند نه خود او!
كنجكاوي بيشتر شد و و كوشش علاقه مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد . سرانجام تصميم گرفتند كه از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند. كشاورز هوشيار و دانا در پاسخ همكارانش گفت:"چون جريان باد، ذرات بارور كننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر مي برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي دهم تا باد ذرات بارور كننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمين من نياورد و كيفيت محصولات مرا خراب نكند.!"
همين تشخيص صحيح و درست كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقات بهترين غله را برايش به ارمغان آورد.

 


زيباترين قلب


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هايي دندانه دندانه در آن ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود.مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي ‌گفتند كه چطور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد!!!
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتما شوخي مي كني! قلب خود را با قلب من مقايسه كن. قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.
پير مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ اي بخشيده شده قرار داده ام،اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آور هستند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد. ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود، زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود


ياد بگيريم به ديگران قوت قلب بدهيم

در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند
.

بهارانه

اونور مرز نیاز و ارزو

با من از قشنگی فردا بگو

زندگی چه دلنشینه وقتی که

بارون شادی رو دل ها می چکه

توی لحظه ی خوش طرح بهار

غنچه کردنو به یاد من بیار

بغضتو رو قلب خونه حک نکن

به ستاره به سپیده شک نکن

تو همین دقیقه های بی قرار

گل سرخی لای تقویمت بذار

فصل عید فصل بارونو صداست

فصل شعله کردن خاطره هاست

خوشبختی همین جاست تو قلب منو تو

تو بهار تازه با گل ها یکی شو

منو تو گل میکینیم کنار هم

خنده کن رها شو از پیله ی غم

-----------

همه شاهد باشیدا دیگه نوبت رهاست...

سلام...

سلام......فعلا این عکس باشه...