نمیدانم

میخواهم بنویسم

بنویسم از دل تنگم

از دلی که دیگر جایی برایش نمانده

هیچ در مانی ندارد 

 جز  حسرت خوردن

خدایا نمیدانم ..مگر من چه کردم

اگر من گناه کارم  پس گناه کاران کیستند

من کیستم ...

او کیست..

خدا کجاست ................

میخوام پیدایت کنم ..

اما باید از کدام راه بیایم....

نمیدانم .....نمیدانم

تمام زندگیم با واژه ی نمیدانم پر شده

خدایا  خودت  نجاتم بده

 

سلام بچه ها هیچی نمیگم ببینم این مهرداد و رزگار همین طور دست رو دست میزارن

دیگه جونمو به جر اوردن .. نه اپ میکنن نه میان وبم و....

خیلی از دستشون ناراحتم ناناحت ..الانه که گریه ام بگیره

دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

 ***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***