مهرداد : من تو ذهنم هر وقت خونه ای رو واسه خودم در ایندم در نظر میگیرم که واقعا دوستش دارم..یه خونه ی کوچیک و با وسایل خیلی کم...

دوستش : ای بابا چه ذهن محدودی داری مهرداد.

مهرداد : نه به خدا من زیاد به پول فکر نمیکنم دوست دارم همش ساده زندگی کنم و دوست دارم زندگیم یه زندگی احساسی باشه.

دوستش : ای بابا چه دله خوشی داریا...ادم باید به ایندش فکر کنه و پول دار بشه.

مهرداد : حالا ساکت باش یه کم بذار محسن یگانه گوش بدیم.

دوستش : ای بابا چه دله خوشی داری که میشینی محسن یگانه گوش میدی...اون داره پول پارو میکنه تو خودتو واسش میکشی.بیکاریا...ساده....!

مهرداد : چی بگم بهت تو همش منطقی و دنیایی فکر میکنی.... چیزی که من ازش بیزارم...

........

این مکالمه ای بود که بارها با ادمای مختلفی که دورو برم هستن داشتم . نمیدونم عقل این اکثریتی که باهامن دنبال چیه که اگه همین حرفامو هم بخونن بهم میخندن و مسخرم میکنند...یا میگن داری....شعر میگی...

نمیدونم فقط اینو میدونم حرفام شعر نیست....شاید جامع و کامل و با اهمیت نباشه ولی... .

ای بابا دلم پوکید از این که حرفام پر پر شد...تا میام حرف بزنم حتما یکی هست که بپره وسط حرفم...

چرا همه یا بی احساس شدن یا دارن بی احساس میشن...اگه فکر یه زندگی اروم که من دارم اسمش محدودیت ذهنیه پس این حرص که واسه پول و ثروت بقیه میزنن نامحدود بودن ذهنشون رونشون میده؟....به چه قیمتی؟به قیمت حروم کردن دقایقی که دوستشون داری...

هه هه.بعضیها فکر کردن به اینده رو این جور تصور میکنن که باید پول بکارن تا در اینده ازش استفاده کنن...

ابلحانه ترین و پست ترین کاری که به ذهنه محدوده من قرار گرفته همینه که در فکر ایندم پول رو اضافه کنم...و این به این دلیل نیست که بگم ادم خوبیمو از پول بدم میاد..نه...ولی پول حرص رو به دنبال داره...و از حرص بیزارم.

هی.....چی بگم...یا علی....